1. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    جهان ما و هر آنچه در آن است،از قطره های باران و دانه های برف و درختان کاج تا شهابها و ذرات الکترون ها،همه تنها تصاور شبح گونه ای هستند از واقعیتی دور از دسترس که خارج از زمان و مکان بر ما فرا تابیده میشوند.
    نظریه هولوگرافیک بودن جهان نه تنها واقعیتهای ملموس زندگی ما را در بر میگیرد بلکه میتواند پدیده های حیرت آوری همچون تله پاتی،نیروهای فرا طبیعی انسان،وحدت کیهانی،درمانهای معجزه آسا و... را توضیح دهد.
    با خواندن جهان هولوگرافیک با جهانی رو به رو میشویم که هر ذره آن ویژگیهای کل آن را در خود دارد و خواننده بسیاری از مفاهیم متافیزیکی را که ریشه در فلسفه و عرفان شرق دارد در قالب زبانی روشن و امروزی باز میشناسد
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.

  2. Similar Threads: Holographic Universe
    انجمن عنوان تاریخ
    آندروید بازی Infinite Universe ‏26/6/13
    تصاویر افراد مشهور miss universe 2012 ‏21/12/12

  3. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    هومو

    در جهان هولوگرافیک ، با جهانی روبرو می شویم که هر ذره آن ویژگیهای کل آن را در خود دارد یعنی تمام محتوای کل در هر جزءمستتراست.و این به واقع خصلت مغز ماست که ساختاری هولو گرافیک دارد و خاطره و درد و تجربه و برخی چیزهای دیگر را نه تنها در مغز که در هر ذره کوچک آن نیز نگهداری می کند .
    این همان جهان امواج و فرکانس های تداخل یافته ی بی شکل است که ما از عهده دیدن شکل واقعی آنها ، جز از طریق ابزار و ادوات خاص (مغز)بر نمی آییم.این جهان فرکانس ها وقتی با گیرنده های حواس و مغز ما ارتباط برقرار می کند ، از میان ساختار مغز ماهمچون صافی گذر می کند و به سنگ و کوه و شن تبدیل می شود .
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  4. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    مغز همچون هولوگرافیک:

    این نیست که جهان نمودها بر خطاست، این نیست که در آنجا اشیا، همه در یک سطح از واقعیت نیستند،بلکه این است که اکر با نظام هولوگرافیک به جهان نفوذ کنید و بدان بنگرید،به دیدگاهی متفاوت خواهید رسید،یعنی به واقعیتی متفاوت و اینکه آن واقعیت میتواند چیزهایی را تبیین کند که تا کنون از لحاظ علمی تبیین ناپذیر بوده اند:پذیذه های فرا هنجاری،همزمانی و تلاقی ظاهرا معنادار رویدادها باهم."کارل پریبرام"

    معمایی که پریبرام را نخست به راه انداخت تا الگوی هولوگرافیک خود را صورت بندی کند، از این پرسش برخاست که خاطرات در مغز انسان کجا و چگونه انباشته میشوند.در اوایل دهه 1940 زمانی که تازه به این رمز و راز علاقه مند شده بود،دانشمندان غالبا بر این باور بودند که خاطرات در مغز انسان جایگاه مشخصی دارند، یعنی هرخاطره ای که شخص داراست، مثلا خاطره آخرین باری که مادر بزرگ خود را دیده،یا خاطره رایحه گل یاس آفریقایی که در شانزذه سالگی بوییده،همه دارای جایگاه خاص در سلول های مغزند این رد پای خاطرات را اِنگرام می نامیدند، و با آنکه هیچ کس نمیدانست اِنگرام واقعا از چه ساخته شده-آیا سلول عصبی است یا شاید نوع خاصی از ملکول-اغلب دانشمندان مطمئن بودند که بزودی با گذشت زمان همه چیز روشن خواهد شد.
    این اطمینان خاطر دلایلی داشت،تحقیقاتی که جراح مغز کانادایی،وایلدر پن فیلد،در دهه 1920 انجام داد دلایل متقاعد کننده ای عرضه کرد مبنی بر اینکه خاطرات خاص و ویژه جایگاه خاص و ویژه ای دارند.
    یکی از خصوصیات نامعمول مغز این است که مغز،خود،درد را مستقیماً حس نمیکند.اگر پوست سر وجمجمه را با بیهوشی موضعی بی حس کنیم،می توان روی مغز کسی که کاملاً به هوش استبدونن ایجاد کوچکترین دردی به عمل جراحت پرداخت.
    در شماری از آزمایشهای مهم و موثر در این باب،بن فیلد این واقعیت را به نفع خود به کار بست.یعنی وقتی روی مغز مبتلایان به صرع جراحی میکرد و نقاط مختلف سلولهای مغز آنها را بوسیله شوک الکتریکی تحریک مینود، با شگفتی دریافت که هرگاه ناحیه گیجگاه یکی از بیماران کاملاً بیهوش خود را تحریک میکرد( یعنی آن قسمت از مغز پشت شقیقه) بیمار خاطرات وقایع گذشته زندگی خود را با جزئیات کامل و واضح به یاد می آورد.یکی از بیماران مرد ناگهان مکالمه ای را که با دوستانش در آفریقای جنوبی داشته بود به یاد و به زبان آورد،پسر بچه ای صدای مادرش را در حال صحبت پای تلفن شنید و پی از چند شوک الکترود توانست تمامی مکالمه را از نو تکرار کند،یکی از زنها خود را در آشپزخانه منزل قدیمی اش یافت و صدای بچه اش را که بیرون توی حیاط بازی میکرد را شنید.حتی وقتی پن فیلد سعس کرد آنها را گمراه کند و به آنها بگوید که نقطه دیگری از مغز آنها را تحریک کرده است، که در واقع نکرده بود، باز هم میدید که هرگاه همان نقطه قبلی را تحریک میکند،همواره همان خاطره فرا خوانده میشود
    پن فیلد در کتابش،رمز و راز ذهن، چاپ 1975،کمی قبل از مرگش نوشت:کاملا واضح بود که این فراخوانی ها از جنس خواب و رویا نبود،بلکه فعال کردن الکتریکی ثبت و ضبط متوالی آگاهی بود،ثبت و ضبطی که در طول تجربیات پیشین بیمار تثبیت شده و بیمار اینک همه آنچه را که در گذشته به آن واقف بوده از نو تجربه می کرد، بسان فلاش بک در فیلمها.
    بن فیلد از آزمایش خود چنین نتیجه گرفت که هر آنچه تجربه کرده ایم در مغز ما ثبت شده است: از هر چهره بیگانه که یک آن در کوچه و خیابان دیده ایم،تا هر تار عنکبوتی که در کودکی بدان خیره شده ایم. به همین دلیل است که این همه خاطره رویدادهای بی اهمیت به مغز خطور و در آن ظاهر میشود. اگر حافظه ما مملو از ثبت و ضبط تجربیات بی اهمیت روز به روز ماست پس میتوان به حق پنداشت که بی جهت غوطه خوردن در این گاه شمار وسیع وقایع،اطلاعات بی ثمر و پیش پا افتاده زیادی را در دسترس قرار می دهد.
    در مقام یک جراح جوان مغز، پریبرام دلیلی برای شک بردن به نظریه پن فیلد نداشت.اما اتفاقی که نحوه اندیشه او را به کل تغییر داد هم اکنون روی داده بود.
    در 1946 او برای کار کردن با کارل لاشلی به آزمایشگاه زیست شناسی نخستی یرکیز واقع در اورنج پارک فلوریدا رفت.بیش از چهل سال میشد که لاشلی نیز درگیر پژوهشهای خود در زمینه ساز و کار فرار و بیان نشدنی حافظه بود،و در این دوره بود که پریرام توانست شاهد نتایج دست اول تلاشهای لاشلی باشد.
    تکان دهنده آن بود که نه تنها لاشلی در ارائه هر گونه شاهد و مدرکی دال بر وجود انگرام شکست خورده بود که پژوهشهای او به واقع به چیزی جز خالی کردن زیر پای چن فیلد و همه کشفیاتش منجر نمیشد.
    کاری که لاشلی میکرد عبارت از این بود که به موشها تعلیم میداد دست به اعمال گوناگون بزنند.از جمله گذشتن از مارپیچ ها.سپس تکه های مختلفی از مغز موشها را از میان بر میداشت که حاوی خاطره گذشتن از مارپیچ است،و وقتی این کار عملی شد با شگفتی دریافت که صرف نظر از آنکه کدام قسم مغز آنها بداشته شده، خاطره آنها هیچ گاه از بین نرفته است. غالباً موتور و محرک مهارت موشها از کار می افتاد و لذا تلو تلو خوران راه خود را درون مارپیچ دنبال میکردند،ولی حتی با برداشتن تکه های بزرگتری از مغز آنها نیز حافظه شان همچنان لجوجانه دست نخورده میماند.
    برای پریبرام این کشفیات باور نکردنی بود. اگر خاطره ها صاحب مکانی خاص در مغزند، به همان سان فی المثل کتاب ها دارای مکانی خاص در طبقات کتابخانه اند، پس چرا بداشتن مغز موش ها به ئسیله چاقوی جراحی لاشلی بدین شکل اثری بر آنها نگذاشته بود؟برای پریبرام تنها پاسخ ممکن این بود که خاطره ها مکان خاصی در مغز ندارند بلکه به طور کلی در سر تا سر مغز پراکنده اند. مشکل این بود که او از هیچ ساز و کار و فرایندی که قادر به توضیح این وضع و حال باشد با خبر نبود.
    لاشلی حتی کمتر از پریبرام به این مطلب اطمینان داشت و بعدها نوشت:
    من گاه حس میکنم که با بازبینی شواهدی که جایگاه رد پای خاطره را مشخص میکنند،به این نتیجه ضروری میرسم که یادگیری اصلا ممکن نیست.به رغم چنین شواهدی علیه آن، یادگیری گاه به واقع روی می دهد.
    در سال 1948، پریبرام در دانشگاه ییل به کرسی استادی نشست و قبل از ترک آنجا کوشید حاصل 2سی سال پژوهشهای عظیم لاشلی را به نگارش در آورد
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  5. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    موفقیت در گام نخست

    ر دانشگاه ییل، پریبرام به تامل درباب ابده پراکندگی خاطره ها در سر تا سر مغز پرداخت، و هر چه بیشتر به این ایده اندیشید بیشتر به آن اعتقاد پیدا کرد.
    به هر حال بیمارانی که مغز آنها را به دلایل پزشکی برمی داشتند هیچ گاه خاطرات خاص خود را از دست نمی دادند و از این نظر رنجی تحمل نمی کردند. برداشتن بخش بزرگی از مغز ممکن است قدری باعث تیرگی و مه آلود شدن خاطره بیمار شود، ولی هیچ گاه دیده نشده که پس از عمل جراحی خاطره خاص کسی از میان رفته باشد. به همین گونه، افرادی که در اثر تصادف اتومبیل و غیره جراحی مغزی می شدند هرگز افراد خانواده خود یا بخشی از رمانی را که می خواندند فراموش نمی کردند. حتی برداشتن ان تکه از گیجگاه، همان بخشی که در تحقیقات پن فیلد اساسی بود، نیز در خاطره شخص خللی وارد نکرد.
    نظریات پریبرام را پژوهشگرهای دیگر نیز چه از ناحیه خود او و چه دیگران تایید کردند.هیچ یک از آنها نتوانستند کشفیات پن فیلد در مورد تحریک مغز اشخاص،جز بیماران صرع،را ثابت و از نو تولید کند. حتی خود پن فیلد نیز نتوانست نتایج حاصله را در بیماران غیر صرعی تکرار کند.
    به رغم شواهد فزاینده مبنی بر اینکه خاطرات در مغز پراکنده اند،پریبرام هنوز نمیدانست مغز چگونه قادر است چنین کار معجزا آسایی را انجام دهد.سپس در اواسط دهه شصت، خواندن مقاله ای در مجله ساینتیفیک امریکن، که به توصیف چگونگی نخست ساخت یک هولوگرام می پرداخت، مثل صاعقه بر او فرود آمد. با آنکه مفهوم هولوگرافی مفهومی حیرت آور بود، راه حل معمایی را که سالها با آن سر و کله میزد پیش پای او می نهاد.
    جهت فهم اینکه چرا پریبرام این چنین به هیجان آمده بود، نخست می باید قدر بیشتر درباره هولوگرام دانست.یکی از چیزهایی که هولوگرافی را ممکن می سازد پدیده ای است به نام تداخل. تداخل عبارت از نقشی ضربدری است که از دو یا سه موج نظیر امواج آب که در هم تداخل پیدا کرده حاصل می اید. مثلا اگر شما سنگی در یک دریاچه بیندازید، بی درنگ سلسله ای از امواج مشخص و هم مرکز پدیدار و از هم دور می شوند. اگر دو تا سنگ بیندازید، دو دسته امواج هم مرکز پیدا می شوند که از هم عبور کرده، پراکنده میشود.ترکیب پیچیده خطوط و ردیفها و فرورفتگی بین امواج که از چنین تلاقی و برخوردی ایجاد میشود،الگوی تداخلی نام دارد. هر نوع پدیده موج گونه می تواند یک طرح تداخلی ایجاد کند، نظیر امواج رادیو ونور. و از آنجا که اشعه لیزر پرتویی بسیار خالص و روشن از نور است، برای ایجاد طرح تداخلی بسیار مناسب است. بواقع مثل بهترین سنگ و بهترین دریاچه است. یعنی در واقع الگوی هولوگرام آن سان که ما میشناسیم، تا زمان اختراع اشعه لیزر نمی توانست امکان پذیر باشد.
    وقتی یک اشعه لیزر به دو تابه مجزا تقسیم شود، هولوگرام به وجود می آید. اولین تابه با برخورد به شیئی که قرار است از آن عکس گرفته شود به عقب می جهد. سپس تابه دوم با انعکاس نور تابه اول برخورد می کند و حاصلش یک الگوی تداخلی است که روی قطعه ای فیلم ضبط می شود.
    به چشم بیننده تصویر توی فیلم به هیچ رو شبیه شیء عکاسی شده نیست.
    در واقع بیشتر شبیه حلقه های هم مرکزی است که از افتادن مشتی سنگریزه به داخل دریاچه به دست آمده است. ولی به محض آنکه اشعه لیزر دیگری(یا در بعضی موارد فقط اشعه ای شفاف و نورانی) بر تصویر فیلم تابیده شود تصویری سه بعدی از شیء اولیه به دست خواهد آمد. حالت سه بعدی تصاویری از این دست به طرز حیرت آوری متقاعد کننده است. می توان بواقع دور و بر یک تصویر هولوگرافیک قدم زد و از زوایای متلف بدان نگریست، انگار به یک شیء واقعی نگاه می کنیم اما هرگا بخواهید این تصویر را لمس کنید، دست شما از میان آن میگذرد و در می یابید که در واقع چیزی آنجا نیست.
    کیفیت سه بعدی بودن هولوگرام تنها وجه شاخص آن نیست. اگر تکه ای از فیلم هولوگرافیک تصویری از سیب را از میان دو نیمه کنیم و سپس اشعه لیزر بر آنها بتابانیم، هر نیمه حاوی تصویر کامل سیب خواهد بود. حتی اگر این نیمه را باز به دو نیمه و نیمه را دوباره نصف کنیم تصویر کاملی از سیب از هر یک از قسمتهای کوچک فیلم به دست خواهد آمد (اگرچه هر اندازه قسمتها کوچکتر باشند تصاویر محوتر خواهد شد). بر خلاف عکسهای معمولی، هر تکه کوچک قسمتی از فیلم هولوگرافیک حاوی کلیه اطلاعاتی است که در همه فیلم ضبط شده است.دقیقا همین نکته بود که پریبزام را بسیار به هیجان آورد. چه سرانجام راهی پیش پا می نهاد که می شد فهمید خاطرات چگونه در مغز به جای اینکه مکان مشخصی داشته باشتد پراکنده اند. اگر هر بخش تکه ای فیلم هولوگرافیک حاوی تمام اطلاعات لازم جهت ساختن تصویر کامل آن باشد، پس به نظر ممکن می اید که هر بخش از مغز نیز حاوی تمام اطلاعات لازم جهت فراخواندن همه خاطره ها باشد
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  6. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    بینایی نیز هولوگرافیک است

    خاطره تنها چیزی نیست که مغز میتواند هولوگرافیک وار صادر کند.یکی دیگر از کشفیات لاشلی این بود که مراکز بصری مغز نیز به طور شگفت آوری نسبت به عمل جراحی مقاومت نشان می دادند. حتی وقتی بیش از 90 درصد از کورتِکس بصری مغز موش را (یعنی آن بخش مغز را که چیزی را که چشم میبیند،دریافت و تفسیر میکند) برداشت، مشاهده کرد که موش هنوز از عهده انجام کارهایی که به مهارت بصری پیچیده ای نیازمند است برمیآید. به همان سان، پریبرام نیز در پژوهشهایش روشن ساخت که حتی تا 98 درصد از اعصاب بصری گربه را میتوان برداشت بی آنکه به توانیی او در انجام اعمال بصری پیچیده به طور جدی خللی وارد آید.
    وضعیتی از این دست شبیه دیدن و لذت بردن از یک فیلم سینمایی است روی پرده ای که نود درصد آن را بداشته اند و فیلم کامل را روی ده درصد مابقی پرده نشان می دهند. و این آزمایشها همه درک و فهم معمول ما را از اینکه بینش و قوه بصری چگونه عمل میکند به مقابله می طلبید. بنا بر نظریه جری روز، میان تصویری که چشم می بیند و نحوه ای که آن تصویر در مغز باز نموده می شود یک نسبت یک به یک وجود دارد.به عبارت دیگر، دانشمندان بر این باور بودند که وقتی به چهار گوشی نگاه میکنیم، فعالیت الکتریکی کورتکس بصری مغز نیز شکل یک چهار گوش به خود میگیرد.
    گرچه کشفیاتی از انواع کشفیات لاشلی این ایده را منتفی می کرد،ولی پریبزام راضی نبود.به هنگام تدریس در دانشگاه ییل،وی آزمایشهای متعددی جهت حل این مسئله انجام داد. او هفت سال بعد را هم به اندازه گیری دقیق فعالیت الکتریکی مغر میمونها در حا اعمال بصری گوناگون سپری کرد و عاقبت ب این کشف نایل آمد که نه تنها چیزی به نام نسبت یک به یک میان تصویری که چشم میبیند و نحوه ای که آن تصویر در مغز باز نموده می شود دجود ندارد، بلکه حتی در باب توالی ضربان الکترودها نیز الگوی مشخصی در دست نیست. پس چنین نوشت: ((نتایج این آزمایشها با این نظریه که تصویری عکس گونه روی سطح مغز فراتابیده میشود کاملاً ناسلزگار است))
    یک بار دیگر، مقاومتی که کورتکس بصری مغز نسبت یه حذف و قطع قسمتی از مغز نشان می داد ثابت می کرد که مسئله بینایی نیز نظیر خاطره چیزی است پراکنده در مغز. پس از آنکه پریبرام با پدیده هولوگرافیک مبنی بر اینکه"کل در هر جزء است" قطعاً این مسئله را تبین می کرد که چگونه میتوان بخش عظیمی از کورتکس بصری مغز ذا بی آنکه انجام اعمال بصری خللی وارد آید از میان برداشت. اگر مغز تصویر را با به کار بردن نوعی هولوگرام درونی ایجاد و صادر می کرد، پس یک تکه کوچک از هولوگرام نیز میتوانست تمام آنچه را که چشم ما میبیند باز تولید کند. در عین حال، این مسئله نیز تبین می شد که میان جهان بیرونی و فعالیت الکتریکی مغز هیچ گونه نسبت یکی به یک وجود ندارد، و نیز اگر مغز جهت ایجاد و صدور اطلاعات بصری از اصول هولوگرافیک بهره میبرد، پس دیگر رابطه یک به یک میان فعالیت الکتریکی مغز و تصاویر رویت شده وجود نخواهد داشت، همانطور که میان چرخش بی معنای الگوهای تداخلی بر تکه ای از فیلم هولوگرافیک و تصویر کدگذاری شده فیلم، نسبت یک به یکی در کار نیست.
    تنها پرسشی که باقی میماند این بود که مغز جهت تولید چنین هولوگرام های درونی ازچه نوع پدیده موج گونه ای استفاده میکرد. به مجرد طرح این پرسش، پریبرام به پاسخ ممکن آن اندیشید. همه میدانستند که تنها میان نورونها(یاخته های عصبی) نیست که مراوده الکتریکی برقرار است. نورونها مانند درختان دارای شاخه های متعددند، و وقتی یک پیام الکتریکی به انتهای یکی از این شاخه ها می رسد، همانند امواج آب، در فضا پراکنده میشود. از آنجا که سلولهای عصبی به طور منسجم به هم چسبیده اند، این امواج الکتریکی که خود پدیده ای موج گونه اند، مدام از همدیگر ضربدری عبور میکنند. با به یاد آوردن این نکته، پریبرام فهمید که این امواج همواره در کار ساختن منظومه ای بی پایان از الگوهای در هم تداخل یافته همچون "کالیدوسکوپ"اند و به نوبه خود، همین شاید آن چیزی است که به مغز خصلت هولوگرافیک می بخشد.((هولوگرام همیشه آنجا بود، در ماهیت موج گونه و به هم پیوسته سلول مغزی.این ما بودیم که شعور لازم برای کشف آن را نداشتیم)).
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  7. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    معماهای دیگری که با الگوی مغز هولوگرافیک تبیین می شوند

    پریبرام اولین مقاله خود را در باب امکانپذیر بودن ماهیت هولوگرافیک مغز در سال 1966 منتشر کرد و تا چند سال بعد همچنان به بسط و تلطیف ایده هایش پرداخت.و در این میان، سایر محققان رفته رفته به نظریه او پی بردند و فهمیدند که تنهامعمای فیزیولوژی مغز که الگوی هولوگرافیک می تواند تبیین کند مسئله ماهیت پراکنده حافظه و بینایی نیست.
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  8. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    وسعت حافظه ما

    هولوگرافی در عین حال میتواند توضیح دهد که چگونه مغز ما می تواند این همه خاطره را در چنین فضای کوچکی جمع کند. فیزیکدان و ریاضی دان بسیار هوشمند مجارستانی، جان فون نویمان، به این نتیجه رسید که در طول حیات هر فرد معمولی مغز او چیزی حدود 280000000000000000000 تکه اطلاعات ذخیره می کند. این میزان اطلاعات گیج کننده است، و پژوهشگران مغز سالهاست که می کوشند به ساز و کاری دست یابند که نتواند چنین توان و قابلیت وسیعی را توضیح دهد.
    هولوگرام ها نیز از قابلیت حیرت انگیزی جهت ذخیره اطلاعات برخوردارند.با تغیر زاویه ای که از برخورد دو موج لیزری روی فیلم عکاسی به دست آمده، می توان تصاویر گوناگون بسیاری روی همان سطح ضبط کرد. هر تصویر ضبط شده را می توان با نور دادن به فیلم توسط اشعه لیزری و از همان زاویه ای که دو موج قبلی ساطع شده اند، دوباره بدست آورد. پژوهشگران با به کار بردن این روش حساب کرده اند که یک مربع یک اینچی فیلم قادر است همان قدر اطلاعات ذخیره کند که در پنجاه انجیل ذخیره شده.
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  9. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    استعداد به یاد آوردن و فراموش کردن

    تکه هایی از فیلم هولوگرافیک تصاویر چند گانه، نظیر همان که توضیح داده شد، نیز راهی جهت فهم توانایی ما در به یادآوردن و فراموش کردن به دست می دهند.هر گاه چنین تکه فیلمی را جلوی اشعه لیزر قرار دهیم و به پس و پیش تکان دهیم، تصاویر گوناگونی که در بردارد در رگه های براق پدیدار و ناپدید می شوند. گفته اند که قوه یادآوری ما نیز شبیه تابش اشعه لیزر بر تکه فیلم و تصویر خاصی را فراخواندن است. به همین سان، ناتوانی ما در به یاد آوذدن چیزی شاید معادل تابش اشعه های گوناگون بر تکه ای از فیلم چند تصویری باشد که در آن زاویه درست فراخواندن تصویر یا خاطره مورد نظر مفقود شده است
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  10. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    خاطره متداعی

    در کتاب طرف خانه سوان پروست، جرعه ای چای و گازی به بیسکوئیت کوچک صدف مانندی به نام پتیت مادلین باعث می شود که ناگهان راوی مورد هجوم خاطرات گذشته قرار گیرد. نخست راوی حیرت می کند، ولی رفته رفته پس از تلاش فراوان به یاد می آورد که وقتی پسر بچه کوچکی بوده عمه اش به او چای و بیسکوئیت های مادلین می داده، و همین تداعی است که خاطه او را سرریز کرده است. همه ما اغلب در زندگی تجربه مشابهی داشته ایم،بوی غذایی خاص، یا نگاه به شیئی که مدتها فراموش شده، ناگهان سبب می شود که صحنه هایی از زندگی گذشته را فرا خوانیم و به یاد اوریم.
    ایده هولوگرافیک مثال دیگری است از گرایش های تداعی کننده خاطره. این را می توان به یاری نوع دیگری از تکنیک ضبط هولوگرافیک نشان داد. نخست نور یک اشعه لیزر را در نظر بگیریم که به دو شیء همزمان تابیده و باز می گردد، مثلاٌ به یک صندلی راحتی و یک پیپ. سپس می گذاریم نوری که از دو شیء مذکور باز می گردد باهم تلاقی کنند و حاصل آن –یک طرح تداخلی- را روی فیلم ضبط می کنیم. سپس هرگاه به صندلی راحتی توسط اشعه لیزر نور بتابانیم و نور انعکاس یافته را از داخل فیلم بگذرانیت، یک تصویر سه بعدی پیپ نمایان می شود. و برعکس، هر گاه همین کار را با پیپ انجام دهیم، تصویر هولوگرافیک صندلی راحتی پدیدار خواهد شد.بنابراین، اگر مغز ما کارکرد هولوگرافیک دارد، شاید فرایندی مشابه مسئول نحوه ای است که پاره ای اشیا از گذشته ما خاطرات خاصی را بر می انگیزانند.
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.
  11. pesarekourd

    pesarekourd کاربر ویژه کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏1/10/12
    ارسال ها:
    781
    تشکر شده:
    811
    شغل :
    Student
    محل سکونت:
    boukan
    اعتبار:
    0.00امتیاز
    قابلیت تشخیص چیزهای آشنا

    در وهله نخست، قابلیت ما در تشخیص چیزهای آشنا شاید زیاد غیر عادی به چشم نیاید، ولی محققان و کارشناسان مغز سالهاست که می دانند این خود قابلیتی بسیار پیچیده و غریب است. مثلاً احساس اطمینان کامل از تشخیص چهره ای آشنا در میان جمع صد نفری، احساسی ذهنی نیست، بلکه حاصل فرایند تولید اطلاعات در مغز ما به طرزی بسیار سریع و قابل اطمینان است.
    در سال 1970، در مقاله ای در مجله نِیچر، فیزیکدانی به نام پیتر فان هردن نوعی از هولوگرافی به نام هولوگرافی تشخیص را معرفی کرد که روشی جهت فهم همین قابلیت(شناسایی چهره های آشنا) است.
    در هولوگرافی تشخیص، تصویر هولوگرافیک از یک شیء به همان شیوه معمول ضبط می شود، جز آنکه اشعه لیزر را به اینه خاصی که آینه متمرکز کننده نام دارد می تابانند و سپس نور منعکس شده را به سطح فیلم ظاهر نشده می تابانند. اگر یک شیء دیگر را که با شیء اول مشابه، ولی نه کاملاً همسان است زیر اشعه لیزر قرار دهیم و نور منعکس شده از آینه را به فیلم بتابانیم، پس از اینکه فیلم ظاهر شد نقطه روشنی روی آن پدیدار می شود. هر چه شباهت میان شیء اول و شیء دوم بیشتر باشد نقطه نورانی روشن تر و درخشان تر می شود. اگر، دو شیء مذکور هیچ شباهتی به هم نداشته باشند، هیچ نقطه نورانی ای پدیدار نخواهد شد. با قرار دادن یک فتوسل حساس به نور در پشت فیلم هولوگرافیک، می توان در واقع از این مجموعه به عنوان یک ساز و کار مکانیکی تشخیص بهره برد.
    تکنیک مشابهی که هولوگرافی تداخلی نام دارد نیز قادر است توضیح دهد که چگونه می توان مشخصات آشنا و نا آشنای یک تصویر، مثل چهره کسی را که سالهاست ندیده ایم را تشخیص داد. در این تکنیک، شیئی را از خلال تکه ای فیلم هولوگرافیک که حاوی تصویر خود شیء است میبینیم. حال اگر هر یک از مشخصات شیء پس از آنکه تصویرش ضبط شد تغیر کند، نور منعکس شده نیز تغییر خواهد کرد. کسی که به فیلم نگاه می کند بی درنگ در میابد که شیء چگونه عوض شده یا اصلاٌ عوض نشده است. در این تکنیک، کار چنان حساس است که حتی فشار انگشت روی سنگ یا آجر نیز بلافاصله نشان داده می شود. امروزه این تکنیک کاربرد عملی پیدا کرده و در صنعت آزمایش مواد مختلف به کار می رود
    Mr.Taj از این پست تشکر کرده است.

این صفحه را به اشتراک بگذارید